قاطی پاتی

روایتی تلخ از تاریخ افغانستان خودکشی چهل دختر پاک و عفیف • قاطی پاتی

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷

روایتی تلخ از تاریخ افغانستان خودکشی چهل دختر پاک و عفیف

در اواخر دهه قرن نوزدهم پس از سقوط اُرزگان از مناطق هزاره نشین افغانستان بدست نیروهای “عبدالرحمن خان” امیر ظالم و نژادپرست پشتون تبار, عده زیادی از آقام کشته انجام گرفتند و مال و اموالشان غارت انجام گرفت و دختران و کودکانشان به عنوان کنیز و برده فروخته انجام گرفت. (به صورت حتم باید گفت عبدالرحمن زیادی از سران پشتون را نیز از دم تیغ گذراند.)
این بردگان بی‌گناه آن قدر زیاد بودند که امیر از مالیات آن‌ها لشکرش را برای یک سال تامین هزینه می‌کند. وقتی ارزگان در شرف شکست و نابودی قرار می‌گیرد، عده‌ای از خانومان دلیر و بی‌پروای ارزگانی اسلحۀ گرم و شمشیر به دست می‌گیرند و شروع به جنگ و گریز با لشکر امیرمی‌کنند. وقتی لشکرعبدالرحمان با پایان توان به جنگ رو به رو با یاران شیرین می‌شوند.
فرمانده شیرین چون سردار کارآزموده هزاره تن به نبرد تن به تن می‌دهد و تا آخرین توان با یارانش می جنگند اما وقتی توان رزمی‌انان رو به کاهش می‌نهد، فرمان عقب نشینی می‌دهد. شیرین هفت شبانه روز آبادی به آبادی در کمال دلیری و کارآزمودگی با دختران هم سن و سالش تن به جنگ و گریز می‌دهد و سرانجام به کوه چل دختران می‌رسند. شیرین با یارانش از کوه بالا می‌رود و لشکر امیر به تعقیب آنان از کوه بالا می‌شوند. شیرین در آخرین قلۀ کوه از یارانش می‌خواهد که سنگر گیرند و تا آخرین لحظه با سنگ از پیشروی دشمن جلوگیری کنند. آنان تا دم غروب به سمت دشمن سنگ می‌انداخانومد و دشمن با گلوله پاسخ می‌دهند.
سرانجام دشمن در تعداد قدمی‌شیرین و یارانش می‌رسند. شیرین رو به سمت ارزگان غارت انجام گرفته می‌کند و به یارانش می‌گوید، نه راه بازگشت مانده و نه پای فرار. دشمن در تعداد قدمی ماســـــت. ننگی تلخ تر از این نیست که به‌عنوان کنیز و برده در بازارهای قندهار و کابل به فروش برسیم و یا گرم کننده بزم‌های بوزینه‌های امیر باشیم. همه باهم به سمت قله حرکت می‌کنیم و از لاخ بلند کوه به سمت ابدیت، جاودانگی و تاریخ پرواز می‌کنیم. دشمن که در تعداد قدمی‌شیرین و یارانش رسیده بودند، ناباورانه شاهد زیباترین مرگ خودخواســـــته دختران آزاد و سر بلند هزاره‌های ارزگانی می‌شوند.


آنان با تعجب می‌بینند که چهل عقاب بلند پرواز هزاره دست به دست هم از بلندای کوه پرواز می‌کنند و با شکوه و شگرف بی‌مانند به پایین کوه فرود می‌آیند. سخره‌های دشوار و تیغ مانند کوه آنان را به گرمی در آغوش می‌کشند و در پایین دست خود جای ابدی و جاودانه برای آنان آماده می‌کنند. کوه غرقه در خون به بلندای تاریخ فریاد می‌کانجام گرفت و دامنش را برای فرود عقاب‌های خانه زاد خود می‌گشاید. بلند پروازان تاریخ هزارستان به آرامی فرود می‌آیند و درحالی که دست همدیگر را به دشواری فشرده بودند، تن به خواب ابدی می‌دهند. دشمنان با دیدن این شکوه و شگرف بی‌همتا حیرت زده و سرافگنده به ارزگان بر می‌گردند.
این فاجعه آن قدر هولناک و غمگین انگیز رخ می‌کانجام گرفت که دشمنان شیرین و یارانش از راه آمده باز می‌گردند و شرمسار ارزگان را برای متداوم ترک می‌کنند. فرمانده این فاجعه که به نام چرخی یاد می‌انجام گرفت. مستقم به کابل می‌رود و سلاح از تن در می‌آورد و سرپرستی تعداد اسیر ارزگانی را به عهده می‌گیرد. او تا آخرعمر شب‌ها بدون کابوس نمی‌خوابد و روز‌ها با تلخی و تیره روزی با خود حرف می‌خانومد و گاهی دور از چشم آقام بر خود فریاد می‌کانجام گرفت و سر به دیوار می‌کوبد. سرانجام این آقا توسط بازماندگان حکومت امیر به خانومدان می‌افتد و با پایان خانواده قتل و عام می‌شود.